تبليغاتX
حرفای قشنگ

اوهو...اوهو...اوهو...اوهو

چه خبره این جا

چه گردی گرفته درودیوار این خونه..

چه بوی غربت آشنایی

سلام

 

سلامی از یک دل دلتنگ ، دل تنگ این روزها که می گذرند و در اضطراب فردایی که می آید

سلامی از یه دل سیاه که اگر او را داشت این همه سنگین نبود...

نمی دانم ...نمی دانم کجای راه ایستاده ام اما خوب می دانم که هنوز راه زیادی درپیش است

 

به گمانم دل تنگی و غربت اولین واژه هایی بود که هجی کردنش را یاد گرفتم

اما این بار ،اما در این پیچ سرنوشت تو بگو دل تنگی برای آنها را چگونه تحمل کنم...

این بار هم کسی جز تو حکمتش را نمی داند....

خدای خوبم کجایی؟

چند بار توی زنگیت باید به این برسی که فقط اونه که آخر همه چیز برات می مونه

چرا هیچ وقت یادش نمی گیری...چرا هیچ وقت یادت نمی مونه

آخرش می چسبی به این دنیا و آدماش

بابا ابن دنیایی ها بالاخره یه جای جاده کم میارن...بالاخره یه جایی کم میارن

این جا که وایسادم گذزرگاه سختیه

باید تصمیم بگیری

تنهایی یا تنهایی یا تنهایی!!!!!

کدامش؟

آه ه ه ه ه ....خدای خوبم کجایی؟

تو بگو دارم سخت می گیرم؟

دعا کن قوی باشم...قوی!

بسه دیگه بچه

گرمی هوا بس نیست...با این اشکا دیگه تمام آب بدنت تموم می شه ها؟

پس توکلت کجا رفته ...تو اونو داری ...اونی که برات کافیه تو تموم پیچ و خم های این دنیا....

آیا واقعا دارمش؟

آیا پشیمون نشده از خلقت من؟

آیا خسته نشده از عهد هایی که بستم و شکستم؟

خدایا من جز این در جایی برای پناه بردن نمی شناسم....

دریابم...

چه کسی حال مرا می داند؟

 

 

آره حق داری گله کنی

بعد از این همه مدت اومدم به جای این که برای جبران این همه غیبت برات یه دنیا حرف قشنگ بیارم اینارو تحویلت میدم.

شاید بهتره برا همیشه در این خونه رو تخته کنم

خودمم نمی دونم چرا این رو این جا نوشتم

شاید فقط به خاطر این که تو بخونیشون

وگرنه کی حوصله ی خوندن اینا رو داره...

 

تو که آهسته می خوانی قنوت گریه هایت را          میان ربنای سبز دستانت دعایم کن.

+ نوشته شده در  یکم مرداد 1388   توسط مهربون  | 


 

دلم می خواست

بند از پای جانم باز می کردند

که من تا روی بام ابرها ، پرواز می کردم

از آنجا با کمند کهکشان ،تاروی آستان عرش می رفتم

در آن درگاه ،درد خویش فریاد می کردم

دلم می خواست

دست عشق چون روز نخستین ،هستی ام را زیرو رو می کرد !!!

+ نوشته شده در  بیست و دوم فروردین 1387   توسط مهربون  | 


 

حرف های ما هنوز ناتمام...

تا نگاه می کنی:

وقت رفتن است

باز هم همان حکایت همیشگی!

پیش از آن که با خبر شوی لحظه ی عزیمت تو نا گزیر می شود

آی....

ای دریغ و حسرت همیشگی!

 ناگهان

    چقدر زود 

          دیر می شود !!!!

 ................................

سلام

سلامی که بوی عید می ده...

بوی بهار....بوی تازگی....بوی غربت...بوی دل تنگی....!!!!

حتما شما هم نمی فهمید که این شعر قیصر چه ربطی به سال نو داره !!!

منم نمی فهمم....

فقط همین قدر می فهمم که امسال برام خیلی با سال های قبل فرق داره...

فقط همین قدر می فهمم که رسیدن این  ۱۵روز تعطیلی اصلا خوشحالم نکرده

همین قدر می فهمم که دلم می خواد زود بگذره....

آره عجیبه...برا خودمم عجیبه.....

عجیب تر این که از همین الان دلم برای مدرسه و دوستام تنگ شده !!!

دوستایی که این روزا خوب می فهمم که چقدر دوستشون دارم....

از اون عجیب تر این که ....

از این که یه بهار دیگه هم به شمار بهار های زندگیم اضافه می شه واهمه دارم....

از این که بزرگ بشم و با زیباترین دوران زندگیم فاصله بگیرم واهمه دارم...

دیگه از تاریخ زدن دفتر خاطراتم واهمه دارم....

این روزا ثانیه شمار ساعت بد جوری  روی اعصابمه....

چم شده...چقدر عجیب شدم....!!!!

سال داره نو می شه ...زمان داره می گذره....

و من هنوز در میان رسوب سردر گمی هایم ایستاده ام ...!

بگذریم....

قشنگ ترین ثانیه ها رو توی این سال نو براتون آرزو می کنم....

دعای سال تحویل منو یادتون نره....

بعد از طنین یا مقلب القلوب والابصار منو یادتون نره.....

 

                      عیدتون مبارک

 

 

+ نوشته شده در  بیست و پنجم اسفند 1386   توسط مهربون  | 


 

آسمان یکدست گلگون شده است .

این روزها غروب تنها سرخی شرم خورشید است و دیگر هیچ !!!

روزها از سپیدی خود شرم دارند و

زمان برای سیاه پوش کردن زمینیان عجیب شتاب می کند !!!

بگذرید ای ثانیه ها روز را فرصت جولان ندهید .....

که دامن می زند بر زخم های درد آلود قلب ما !!!

 

+ نوشته شده در  بیست و هشتم دی 1386   توسط مهربون  | 


 

وقتی آدم بی دلیل عاشق شد...بی دلیل دل داد و پس نگرفت

هیچ گاه دلیلی برای دل کندن نمی یابد...

و چه سنگین است...حکمرانی این عشق بی دلیل.

همین دوست داشتن بی دلیل است که کم کم شاه قضیه ی دل می شود !

به گمانم این همان مفهوم تعریف نشده ی جبر است !

دوست داشتن همان مفهوم پیچید ه ای است که با هزار مثال نقض هم نقض نمی شود !!!

و وای بر آشیا نه ای که بی کبوتر عشق بماند ...!

آن جاست که زندگی مبهم می شود

و حتی در بی نهایت نیز اثری از آن نمی توان یافت !!!!

                                                                             "مهربون"

 

پ.ن ۱:فردا امتحان جبر داریم !!! اینم حاصل درس خوندن زیاده...! درسم و خوب بلدم؟!

پ.ن۲:چه برفی اومد امروز....هر ذره شکوه رو فریاد می زد...!

پ.ن۳:عشق مانند هواست...همه جا موجود است ...تو نفس هایت را قدری جانانه بکش !!!!

 

 

+ نوشته شده در  سیزدهم دی 1386   توسط مهربون  |